پيام
+
من ماندم و موجِ خروشاني که از چشم ها جاريست
و بغضي که چشمه اش مدام مي جوشد و به خشکي نمي گرايد
و جاني که همچون درختي بي برگ و بار، در خزانِ عمر،
غرق در انجمادي تلخ و در انقباضي سرد است!
و حتي فصلِ بهارش، همه تاريک و چون شبِ يلداي زمستان است...
حکمت را، آهسته تر بخوان دلم
بگذار چون يک عمر خستگي و دلتنگي ام، کسي نداند و نفهمد که،
آن سويش نوشته:
من مانده ام و اندوهي سيراب نشدني به نام تنهايي

پارسي نامه
95/1/15
*محمد سعيد*
کجايي تو درب و داغون ؟ :-/ (الکي مثلا خودم خيلي هستم) ^_^
* کميل *
کلا هم نباشم هم به تو جواب پس نمي دم کودک :-|