سفارش تبلیغ
صبا ویژن
پنج شنبه 90/4/9

یک روایت واقعی در ایام فتنه ...

یکی از نیروهای امنیتی تهران می گفت: وظیفه تأمین امنیت خیابان کارگر و پارک لاله در زمان اغتشاشات پس از انتخابات برعهده تیم ما نهاده شده بود. بچه ها نهایت تلاش را میکردند تا صف مردم عادی از اغتشاش گران جدا شود. بی گناهی صدمه نبیند. روز شنبه ?? خرداد بود. گوشه هایی از شهر در آتش غفلت برخی جاهلان روشنفکر نما می سوخت. بچه های شناسایی اطلاع دادند چند نفر مسلح به سلاح کمری در اجتماع معترضین در میدان ولیعصر دیده شده اند. بچه ها را جمع کردم و توضیح دادم که منافقین مسلح در میان معترضین دیده شده اند و قطعاً هدف ایشان کشتن افراد بی گناه جهت تحریک مردم عادی است و ممکن است حتی ما را نیز هدف قرار دهند تا بقیه بچه ها عصبانی شوند و کاری از روی احساسات انجام دهند. همه تلاشتان این باشد که این افراد را شناسایی و دستگیر کنید. فضای سنگینی روی تیم حاکم شد.

 

خانواده های بسیاری در خیابان در حال تردد بودند. ذکر لب همه بچه ها “اَمّن یُجیب” بود تا کسی صدمه نبیند.

 

مشخصات ظاهری منافقین توسط بچه های شناسایی اطلاع داده شد. تیم را توجیه کردم و شروع به جستجو کردیم.

چند مادر با بچه های نازنینشان در حال خرید از فروشگاه بودند با چشمانم آن ها را اِسکورت کردم تا سوار بر اتوبوس شدند و رفتند. نفس راحتی کشیدم. همه تیم اضطراب داشتند نکند بی دقتی کنند و هموطنی فدای نیّت های شوم منافقین شود. خدایا رحم کن… از خستگی سرم را روی دستانم گذاشتم و چشمانم را بستم.

 

صدای بی سیم بود. – محمد جان هستی؟ – جانم بگو چی شد؟ چه خبر؟ – گرفتیمشون ممد جان هر دوشون رو اما بازم احتیاط کنید شاید بیشتر باشن.

 

نفس راحتی کشیدم. رفتم پیش بچه ها و گفتم وضعیت از قرمز به زرد تغییر پیدا کرده. گوشه خیابون چشمم به یه دختر کوچولوی ناز افتاد که با لبخند به من نگاه می کرد. بهش لبخند زدم. رفتم سمتش. دور و بر رو نگاه کردم تا والدینش رو پیدا کنم. مادرش داشت روزنامه می خرید. لبخند این دختر بچه معصوم همه این خستگی چند ماه رو از تنم در آورد. مادرش برگشت وقتی دست دخترش رو گرفت، متوجه حضور من شد. ظاهر مادر با چهره معصوم دختر تفاوتی فاحش داشت. چهره اش بر افروخته بود انگار از حضور ما در خیابان جهت برقراری امنیت مردم به شدّت عصبانی است. دختر گفت: مامان آقا پلیسه به من لبخند زد. مادر با صدای بلند جوری که عمداً می خواست من بشنوم گفت: اینا پلیس نیستن مامانی، اینا هیولا هستن میخان بچه های مث تو رو با تفنگ بکشن. بعد بخورن… لبخند دختر به ترس تبدیل شد و پشت مادر قایم شد. مادر هم با ژستی فاتحانه عرض خیابان را طی کرد و رفت. عرقی سرد بر تنم نشست. اشک در گوشه چشمم غلطید و گونه هایم را خیس کرد. قلبم به شدت درد می کرد. تمام تنم می لرزید. با نهایت تلاش بر خودم مسلط شدم استغفرالله گفتم و دوباره به سمت دختر نگاه کردم. دخترک هر از گاهی بر می گشت به من و همکارانم نگاه می کرد. تمام توانم را جمع کردم و برایش دست تکون دادم. دوباره پشت مادرش قایم شد. و رفت… و من منتظرم تا فردای قیامت بیاید و آن مادر را دوباره ببینم!


ارسال شده توسط کمیل در ساعت 10:25 عصر | نظر

درباره ما
منوی اصلی
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آمار و امکانات

پیوندهای روزانه
لینک دوستان
آخرین مطالب ارسالی
طراح قالب

Get Flash Code